اين روزا دارم اروم اروم ØØ§Ù„ مي كنم ولي چند تا خبر كه مي شنوم ØØ§Ù„Ù… به هم مي ريزه . نبايد آدم با يه خبر اينطوري بهم بريزه .
زندگي در گذر است و ما هم همچنان اندر خم يك كو چه ايم .
چند وقتيه هواي كرج صبحها خيلي باحال شده از ساعت 2 صبح تا 8 ، يه مه خيلي باحالي مياد ، با يه هواي ابري توپ و وزش نسيم و باد خنك . خوابيدن تو اين ساعت خيلي حال ميده ولي از اينكه بايد هر روز ساعت 5 بيدار شم و براي رفتن به سر كار حاضر شم حالم گرفته ميشه. ولي خوب چاره اي نيست . ديروز جمعه بود و من تا ساعت 10 خوابيدم . خيلي حال داد جاتون خالي…
از ما گذشت
بايد به ابر بياموزيم
تا از عطش گياه نميرد .
***
بايد به قفل ها بسپاريم
با بوسه اي گشوده شوند
بي رخصت كليد
***
يك زمان
دريك مكان
با مرگ ، ميعاد خواهم داشت
كاش
آن زمان وآن مكان
اينجا و اكنون بود
***
بر چفت مقبره اي پير
قفلي ميان گره ها و قفلها
ديشب گشوده شد
هيهات ! بدبختي چه كسي
آغاز گشته است ؟.
***
اي دوست
اين روزها
با هر كه دوست مي شوم احساس ميكنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
اشعار از استاد زنده ياد نصرت رحماني
بنام آنكه جان را فكرت آموخت .
من ديگه تصميم نداشتم بيام تو بلاگر و اينا و وبلاگ بنويسم ولي گفتم بهتره كه ارتباط خودمو با اين سيستم زيباي وبلاگ نويسي قطع نكنم و ادامه بدم . به همين دليل مي خوام بعد از اين روزانه چند خطي بنويسم . از زنگي خودم ، شهرم و چيازيي كه پيرامون خودم مي بينم . در اين وبلاگ بيشتر اجتماعي خواهم نوشت . تا بعد ببينيم خدا چي مي خواد . فعلا